Initiative Afghanisches Hilfswerk e.V.

  • Schrift vergrößern
  • Standard-Schriftgröße
  • Schriftgröße verkleinern
Start Literatur / ادب و هتر Prosa auf Dari (داستان کوتاه)
Prosa auf Dari (داستان کوتاه)

Gedichte, Kurzgeschichten und Prosa von afghanischen Künstlern und Dichtern. Wir wünschen Ihnen viel Spaß beim Stöbern und Lesen.

In dieser Kategorie finden sich Kurzgeschichten auf Dari.



عشق با جنگل

E-Mail Drucken


از پوهندوی شیماغفوری

عشق با جنگل

جوانی که شیفتهء زیبایی درختان سرو بود، جنگل سبز و انبوهی را چون جان خویش دوست میداشت و هر یک ازین قدبالا ها را همچون مردمک چشمش عزیز میپنداشت. عشق به این جنگل در وی چنان ریشه پهن کرده بود، که وی خودش را جزء از آن انبوه میدانست و شکوه عشقش گاه گاهی چنان احساس را در  وی  زنده مینمود، که گویا جنگل هم بخشی از وجود خودش است، با وی یکجا نفس میکشد و بزرگ میشود.  احساس تعلقیت وی با جنگل چنان قوی بود، بخصوص که وی حتی حیاتش را مرهون آن میدانست.
گویند که در زمان طفولیت مریضی مدهشی دامنگیر وی گردیده بود که هیچ طبیبی موءفق به علاجش نه گردید، تا آنکه حکیمی از ریشهء درخت سرو، داروی تهیه دید و بر او خوراند، که از اثر آن مرض ناعلاجش شفا یاب شد. عشق عظیم  آن پسر بچه به جنگل بی انتهای سرکش و دلکش آهسته، آهسته تبلور میافت و شاخ و پنجه میکشید. جوان روزها، بعد از تعلیم و کار ساعت های طولانی در پای درختان سرو مینشست، به آنها مینگریست و از آنهاحظ میبرد. با ایشان سخن گفته و راز و نیاز مینمود. آرزوی درونی قلبش با گذشت زمان قویتر میشد و نیروی بازویش افزونتر. تمام فکر و ذکرش همین بود که خدمتی را نثار این موجودات دوست داشتنی نماید که سزاوار شاءن و لایق شکوهمندی آنها باشد. برای وی همه اش زیبا بود و عزیز، حتی بعضا تا سرحد تقدس به آنها ارج میگذاشت. ولی یگانه چیزی که چون خاری در چشمش میخلید، قد و قامت درختان دیگر در اطراف و اکناف این سروها بود. وی همواره در این اندیشه بود که چرا در محوطهء سرو های وی خاک، آب، باران و هوا به جای آنکه تنها در خدمت آنها باشند، مجبور اند درختان اضافی را نیز تغذیه و پرورش نمایند. حیف است که این همه ثروت جنگلش طعمهء درختان و گیاهای دیگر گردند.

Weiterlesen...
 

درهای بسته

E-Mail Drucken

داستان کوتاه - نوشتۀ پوهندوی شیما غفوری

درهای بسته

شریفه با دلهره و هیجان خود را به عقب دروازۀ رنگ و رو رفتۀ خانه رسانید و با دقت تمام از درزی که در پلۀ دروازه طرفش می خندید، به داخل اتاق نگاه مینمود. گاه، گاهی هم گوشش را به دروازه سخت می چسپاند که گپ های والدینش را با خواستگارانش بشنود. دیری نگذشته بود که صدای چوب شاگرد یک پایش بر روی سنگفرش دهلیز، آواز خشکی را انعکاس داد، و شریفه را از دنیای خیالات آینده اش به در آورد. وی با عجله دستی بالای دروازۀ اطاق که در آنجا فیصلۀ سرنوشت او می شد، کشیده و جانب پسر بچۀ معیوب روان شد. با پیدا شدن سرو کلۀ محمود، اطفال معیوب دیگر نیز از ردش هویدا شدند. شریفه همۀ آنها را با احتیاط در بالا شدن از زینۀ باریک چوبی که دهلیز را به بام وصل مینمود، کمک کرده و خود نیز از پشت آنها در بام بالا شد. 
هوای اسلام آباد آهسته، آهسته رو به سردی میرفت. شریفه شاگردانش را که چند تا پسر و دختر معیوب مهاجربودند، در زیرآفتاب بالای بام درس فارسی وانگلیسی میداد و در هفته دو روز به آنها حساب را هم یاد می داد. از این یگانه چانس که شریفه کورس رایگان برای شان دایر کرده بود، طفلکان معیوب با شوق وعلاقه استفاده میکردند وخوب درس میخواندند.شریفه با وجودیکه هنوز دختر جوانی بود، ولی حوادث روزگار به وی درسهای زیادی را آموخته بود. تکالیف بیشمار زندگی اوراچنان گداخته بود، که چون سیماب متحرکی در پی خدمت به دیگران همیشه می تپید و از آن لذت میبرد.
درین روز سرنوشت ساز اطفال نیز هیجانی بودند. آنها که شریفه را چون فرشته ای می یافتند، به او بی بی شریفه میگفتند. در آن روزپر هیجان شریفه از هر سوئی مورد پرسش شاگردانش قرار گرفت. یکی میپرسید:
-"اگر پدرت به خواستگارهایت بلی بگوید و تو به آلمان بروی، پس ما چه خواهیم کرد؟"
دیگرش با خوشباوری میگفت:

Weiterlesen...
 


Spendenkonto

Helfen Sie mit einer Spende und halten Sie damit das aktuelle Projekt Mädchenschulen in Wardak am Leben!

Aus einzelnen Tropfen entsteht ein Fluss. (afghanisches Sprichwort)

IBAN DE92 5335 0000 0017 0015 40
BIC HELADEF1Mar
Bank Sparkasse Marburg-Biedenkopf

© Initiative Afghanisches Hilfswerk e.V. 2018. Alle Rechte vorbehalten.